Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

اسباب کشی

دوستان عزیز به دلیل اینکه داشتن اشتراک از وردپرس در ایران هیچ امنیتی ندارد و وبلاگ ها دائما فیلتر می شوند، این وبلاگ دیگر آپ دیت نمی شود و در عوض به این وبلاگ مراجعه کنید:
http://hrmirzadeh.blogspot.com/

وابستگی آنقدر زیاد است که بیش از دو روز نمی توان از شهر دور بود.
کاش …

به همان مرگی دچارم که هیچ از آن خبر ندارم
زندگی روال عادی خودش را طی می کند ولی عادی نیستم
خدا می داند چه مرگم شده
نه سفر و نه رفقا و نه کار، هیچ کدام جواب نداد
شاید طرحی، عشقی، رنگی ، چیزی…

شاید آنقدر روزمرگی در وجودم رخنه کرده که «تئاتر بی خیالی» هم دیگر برایم روزمره شده.
امروز طبق عادت هر روز وقتی کاپشنم را از روی جالباسی بر داشتم، جا خوردم!
تابستان بر باد رفته بود و من هیچ نفهمیده بودم… دریغ

قرار است هر چهار سال یکبار تابستان ها بر باد روند؟

چند وقت پیش در کتابخانه ام به پوشه ای برخوردم که مدت ها از آن خبری نداشتم. در این پوشه، یادداشت هایی را که در زمان دانشجویی ام در کرمان می نوشتم، نگهداری میکردم. بی مناسبت ندیدم که در سالروز زلزله بم، قسمتهایی از یادداشت بلند و بالایم از سفر بم را در وبلاگم قرار دهم.
این یادداشت را چند روز پس از زلزله نوشتم. آن زمان گروهی با عنوان «امداد زمین» در جبهه سبز ایران راه اندازی کرده بودیم. همه اعضای گروه در دوره های هلال احمر شرکت کرده بودند. چند ساعت پس از زلزله بم، من از طرف کورش آینه چیان (مدیر گروه امداد زمین) ماموریت پیدا کردم تا طی سفری یک روزه به بم، گزارشی از وضعیت شهر را برای ارزیابی وضعیت اولیه شهر به تهران ارسال کنم. این یادداشت، در واقع گزارشی خاطره گونه از این ماموریت است. در این سفر با چهار نفر از دوستانم همراه بودیم. ایمان بهشتی، آرش نیکوکار، جمال خسروی و مرد میانسالی از آشنایان آرش که به او «عمو پورچنگیر» می گفتم و بازنشسته نیروی انتظامی بود.
(توضیح: قسمتهایی که داخل پرانتز آورده ام را بعداً به مطب اضافه کرده ام)

به خواندن ادامه دهید »

زیارت قبول مادربزرگ

دوباره همه با هم هستیم و تو خوشحالی. دوباره دور هم می گوییم و می خندیم. خنده ات از ته دل است هر چند که بی صدا میخندی. اصلاً تمام احساساتت بی صدا است. بی صدا میخندی، بی صدا ما را می بوسی، بی صدا در آغوش می گیری. حتی وقتی پدربزرگ فوت کرد هم بی صدا گریه می کردی…
امشب همگی در خانه گرم تو هستیم. می دانم که می دانی، آن چه که این خانه را گرم می کند فقط تویی. فقط تو و آن حس بی صدای مادرانه ات. آن لطافت شاعرانۀ مادرانه ای که وقتی مرا در آغوش می گیرد، تمام بدنم را گرم می کند.
این همان خانه است. همان خانه ای که در پس زمینه نیمی از تصاویر کودکی ام وجود دارد. همان خانه کوچک دو طبقه که کلاً دو اتاق دارد. یکی پایین و دومی بالا، برای مهمان.
یادش به خیر آن زمان ها، آن وقتها که هنوز همه مان در طبقه پایین جا می شدیم، دور یک سفره… آن روزی که پدربزرگ در حیاط خانه نشسته بود، سفره قندش را پهن کرده بود و قند می شکست. می دانست که نمی تواند حتی یک حبه از آن را بخورد. دکتر قند را برایش ممنوع کرده بود… تنها آرزوی پیرمرد زیارت خانه خدا بود، هفت سال منتظر ماند ولی دریغ، نوبت به او نرسید. مطمئنم وقتی خانه خدا را دور می زدی به او فکر می کردی…
این همان خانه است. همان جا که یکبار از پنجره طبقه دوم ازدحام کوچه را تماشا می کردم. در میان جمعیت پارچه ترمه ای که پدربزرگ خیلی دوست داشت را دیدم. یک نفر زیر آن خوابیده بود. همه کوچه می گفتند «لا اله الا الله»
این همان خانه است. همانجا که وقتی توپ تحویل سال 68 را زدند، همه گریه کردیم. تلویزیون مکه را نشان می داد. دیگر پدربزرگ نبود…
این همان خانه است. آن دنیای بزرگ محسور در چهار دیواری کوچک. آن دنیا که بوی چای تازه دم و نان بربری و فرش دستباف می داد. دنیای پشت بام تابستانی و کرسی زمستانی. دنیای تلویزیون ناسیونال قرمز و رادیوی تک موج. دنیای ساعت دیواری زنگدار کاسیو که تقویم فارسی داشت و سر هر ساعت اگر تعداد زنگ هایش را می شمردی، می فهمیدی ساعت چند است… امشب این دنیا فقط پدربزرگ را کم داشت.
امروز عصر وقتی از پشت تلفن گفتی «بالاخره نمردم و به آرزویم رسیدم» بغض کردم. گفتم «حاج خانم، زیارت قبول» کاش پدربزرگ هم بود، کاش به او هم می گفتم: «حاج آقا، زیارت شما هم قبول»…

شب يلدا گذشت

عكس از وبلاگ A Man Called Old Fashion
عكس از وبلاگ A Man Called Old Fashion

 اين شب يلدا هم گذشت و من هيچ چيزي براي گفتم ندارم!

دوست داشتم از اخترك و گل سرخم بنويسم، اما هنوز نه از اخترك خبري است و نه از گل سرخ. ديگردوست داريد برايتان از چه  بنويسم كه به درد شب يلدا بخورد!