خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بایگانیِ دسته‌ی ‘چرک نویس های ذهنی’

وابستگی آنقدر زیاد است که بیش از دو روز نمی توان از شهر دور بود.
کاش …

Read Full Post »

به همان مرگی دچارم که هیچ از آن خبر ندارم
زندگی روال عادی خودش را طی می کند ولی عادی نیستم
خدا می داند چه مرگم شده
نه سفر و نه رفقا و نه کار، هیچ کدام جواب نداد
شاید طرحی، عشقی، رنگی ، چیزی…

Read Full Post »

شاید آنقدر روزمرگی در وجودم رخنه کرده که «تئاتر بی خیالی» هم دیگر برایم روزمره شده.
امروز طبق عادت هر روز وقتی کاپشنم را از روی جالباسی بر داشتم، جا خوردم!
تابستان بر باد رفته بود و من هیچ نفهمیده بودم… دریغ
قرار است هر چهار سال یکبار تابستان ها بر باد روند؟

Read Full Post »

دوباره همه با هم هستیم و تو خوشحالی. دوباره دور هم می گوییم و می خندیم. خنده ات از ته دل است هر چند که بی صدا میخندی. اصلاً تمام احساساتت بی صدا است. بی صدا میخندی، بی صدا ما را می بوسی، بی صدا در آغوش می گیری. حتی وقتی پدربزرگ فوت کرد هم [...]

Read Full Post »

شب يلدا گذشت

عكس از وبلاگ A Man Called Old Fashion

 اين شب يلدا هم گذشت و من هيچ چيزي براي گفتم ندارم!
دوست داشتم از اخترك و گل سرخم بنويسم، اما هنوز نه از اخترك خبري است و نه از گل سرخ. ديگردوست داريد برايتان از چه  بنويسم كه به درد شب يلدا بخورد!

Read Full Post »

نوشته‌های قدیمی‌تر »