وابستگی آنقدر زیاد است که بیش از دو روز نمی توان از شهر دور بود.
کاش …
بایگانیِ دستهی ‘چرک نویس های ذهنی’
خاطره ای از روستای مصر
ارسالشده در چرک نویس های ذهنی در دسامبر 13, 2009 | بیان دیدگاه »
آن مرگ نامعلوم که نمی دانی چیست
ارسالشده در چرک نویس های ذهنی در دسامبر 13, 2009 | بیان دیدگاه »
به همان مرگی دچارم که هیچ از آن خبر ندارم
زندگی روال عادی خودش را طی می کند ولی عادی نیستم
خدا می داند چه مرگم شده
نه سفر و نه رفقا و نه کار، هیچ کدام جواب نداد
شاید طرحی، عشقی، رنگی ، چیزی…
دریغ که تابستان بر باد رفت…
ارسالشده در چرک نویس های ذهنی, tagged تابستان در نوامبر 17, 2009 | بیان دیدگاه »
شاید آنقدر روزمرگی در وجودم رخنه کرده که «تئاتر بی خیالی» هم دیگر برایم روزمره شده.
امروز طبق عادت هر روز وقتی کاپشنم را از روی جالباسی بر داشتم، جا خوردم!
تابستان بر باد رفته بود و من هیچ نفهمیده بودم… دریغ
قرار است هر چهار سال یکبار تابستان ها بر باد روند؟
زیارت قبول مادربزرگ
ارسالشده در چرک نویس های ذهنی, tagged مادربزرگ, پدربزرگ در دسامبر 22, 2008 | ۱ دیدگاه »
دوباره همه با هم هستیم و تو خوشحالی. دوباره دور هم می گوییم و می خندیم. خنده ات از ته دل است هر چند که بی صدا میخندی. اصلاً تمام احساساتت بی صدا است. بی صدا میخندی، بی صدا ما را می بوسی، بی صدا در آغوش می گیری. حتی وقتی پدربزرگ فوت کرد هم [...]
شب يلدا گذشت
ارسالشده در چرک نویس های ذهنی, tagged شب يلدا در دسامبر 21, 2008 | ۱ دیدگاه »
عكس از وبلاگ A Man Called Old Fashion
اين شب يلدا هم گذشت و من هيچ چيزي براي گفتم ندارم!
دوست داشتم از اخترك و گل سرخم بنويسم، اما هنوز نه از اخترك خبري است و نه از گل سرخ. ديگردوست داريد برايتان از چه بنويسم كه به درد شب يلدا بخورد!