از آن روزهایی بود که اعصاب هیچ کس رو نداشتم! حسابی عصبانی بودم و با اوقات تلخ از دفتر کارم زدن بیرون.
با اخم های تو هم سوار اولین تاکسی شدم که از حالت دست من فهمید که مستقیم می روم. راننده برای اینکه از مستقیم رفتن من مطمئن شود، پرسید:”مستقیم می ری داداش؟” با سر [...]
بایگانیِ دستهی ‘داستانک’
پیرزن
ارسالشده در داستانک, tagged پیرزن در ژوئن 14, 2008 | بیان دیدگاه »