خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بایگانیِ دسته‌ی ‘داستانک’

پیرزن

از آن روزهایی بود که اعصاب هیچ کس رو نداشتم! حسابی عصبانی بودم و با اوقات تلخ از دفتر کارم زدن بیرون.
با اخم های تو هم سوار اولین تاکسی شدم که از حالت دست من فهمید که مستقیم می روم. راننده برای اینکه از مستقیم رفتن من مطمئن شود، پرسید:”مستقیم می ری داداش؟” با سر [...]

Read Full Post »