سلام
مي دانم كه هيچ وقت اين نامه را نمي خواني. شايد هم روزي رسيد كه دست بر قضا آن را خواندي. فقط در همين حد بدان كه هيچ كس را مناسب تر از تو براي نامه نوشتن ندارم. خودت مي داني چرا…
بابا! يادت مي آيد آن روز كه قصد داشتم گرافيك بخوانم و تو با من مخالفت كردي؟ آن روز گفتي كه معني مخالفتت را بعداً مي فهمم. امروز 10 سال از آن ماجرا مي گذرد و من هنوز نفهميديم چرا با من مخالفت كردي. من به هنرستان رفتم و هيچ از رشته ام نفهميده بودم كه فارغ التحصيل شدم. روزي را كه براي شركت در كنكور از خانه خارج شدم را به خاطر داري؟ ولي حتم دارم نمي داني كه من آن روز دلم مي خواست تا ظهر بيرون از خانه پرسه بزنم و با حالتي ناراحت به خانه برگردم و وانمود كنم كه كنكور خيلي سخت بود. اما فقط و فقط يك دليل باعث شد تا من در جلسه حاضر شوم و آن، احترامي بود كه براي تو و مادر قايل بودم. وقتي همه سختي هايي را كه براي تحصيل من و حامد در بهترين مدرسه ها به جان خريدي را به ياد آوردم، از تصميم خودم منصرف شدم و به طرف حوزه كنكور به راه افتادم. يادش به خير، وقتي اسمم را در روزنامه ديدم، در اعماق وجودم به نظام آموزش عالي مملكت مي خنديدم!
يادت مي آيد، وقتي براي تحصيل به كرمان رفتم، خوشحال بودم. چون فكر ميكردم به آزادي نزديكتر مي شوم. فكر مي كردم بالاخره يك روز اين درس تمام مي شود و من ديگر از شر اين رشته خلاص مي شوم. آن زمان قصد داشتم هرچه زودتر درس را تمام كنم و خلاص! ولي تو و مادر فكر مي كرديد من به رشته ام علاقه دارم و به همين دليل با جديت درس مي خوانم! يادش به خير، روزگار عجيبي بود آن زمان…
بابا به ياد داري زماني كه در كرمان زندگي مي كردم؟ باز هم حتم دارم كه نمي داني دلمشغولي ام چيزهاي غير از درس و دانشگاه بود. من آن زمان داستان مي نوشتم، فروغ مي خواندم، فيلم مي ديدم و موسيقي گوش مي كردم، شب هاي امتحان تا صبح بيدار بودم و كمي هم درس مي خواندم!
به ياد داري آن روز را كه از دانشگاه فارغ التحصيل شدم؟ وقتي به خانه آمدم مادر مرا بوسيد و گفت: «خيالت راحت شد كه ديگر كاري با مكانيك نداري؟» راست مي گفت. من هر چه كه با رشته ام ربط پيدا مي كرد را در كرمان دفن كردم و آمدم. به خاطر همين بود كه در وسايلم، هيچ اثري از رشته ام نبود.
بابا يادات مي آيد، وقتي از كرمان آمدم در كنكور هنر شركت كردم، قبول نشدم ولي باز هم شركت كردم. بازهم قبول نشدم. دو سال سربازي را گذراندم و براي بار سوم در كنكور هنر شركت كردم. اما آن دفعه هم قبول نشدم. هيچ وقت از خودت نپرسيدي چرا اينهمه براي كنكور هنر تلاش مي كردم، در حاليكه مطمئن بودي اگر در كنكور رشته خودم شركت مي كردم، قبول مي شدم. آيا پافشاري من علاقه زيادم به هنر را نشان نمي داد؟
هيمشه تلاش كردم نيازم به فعاليت هنري را با طبيعت خنثي كنم. تا حدودي موفق شدم. يادت مي آيد؟ از همان زماني كه نتوانستم در هنرستان، گرافيك بخوانم به طبيعت روي آوردم. آنقدر در طبيعت و حيات وحش دست و پا زدم كه حتي هنر را هم ناديده گرفتم و به كلي جهت زندگي ام عوض شد.
حالا بعد از آن همه سال خبرنگار شده ام. آن هم خبرنگار محيط زيست! وضع زندگي ام را خودت بهتر مي داني. نه پس اندازي دارم، نه در آمدي و نه حتي اميدي به آينده. مجبورم با دوستانم به سفر نروم، در جمع آن ها نباشم، در جشن تولدشان به بهانه اي حاضر نشوم، بيرون از خانه شام نخورم و… چون من پول ندارم، حتي براي كرايه كردن يك آژانس. حتي براي يك مهماني معمولي، حتي براي يك هديه معمولي و حتي براي خريد يك كتاب!
بابا! از وضعم شكايت ندارم چون سرسختي و سكوت در برابر مشكلات را از خودت آموختم. خودت به من آموختي كه ساكت باشم، شكايت نكنم، با مشكلات كنار بيايم. آنقدر اين وضع ادامه پيدا كرد كه به اينجا كشيد. حالا مجبورم با روزي هزار تومان زندگي كنم. همينقدر كه خودم را به روزنامه برسانم و حداكثر يك سيگار بخرم.
نمي دانم چه كسي مقصر است، حتي نمي خواهم به دنبال مقصر بگردم. چون آنقدر اوضاعم به هم ريخته است كه حوصله پيدا كردن مقصر را هم ندارم. اما همه اينها را گفتم تا بگويم هنوز هم دوستت دارم. هنوز هم بزرگترين آرزويم اين است كه روزي برسد تا ديگر مجبور نباشي صبح زود خانه را ترك كني و آخر شب خسته و خراب به خانه بيايي. ديگر مجبور نباشي در خيابان هاي مزخرف تهران براي 200 تومان كرايه، رانندگي كني و هم صحبت جماعتي شوي كه منتظرند فرصتي دست دهد تا خرخره يكديگر را بجوند.
با اينكه هيچوقت آرزوهايم برآورده نشد، اما دلم مي خواهد حداقل اين يكي بر آورده شود، هر چند كه به برآورده شدن اين يكي هم چندان اميدي ندارم.
درود بر صداقت تو…
خیلی خوب نوشتی خیلی!
به عنوان یک دبیر!
خیلی از نوشته ات خوشم آمد. با دقت و حوصله تا آخرش را خواندم.
امیدوارم روزی برسد که دغدغه ی امرار معاش نداشته باشیم!!!
سلام
همشو خوندم
دیدم که نوشتی دوسش داری
انقدر گله نکن
منی که الان دارم برات مینویسم
امروز نمیتونم برم سر خاک بابام
میفهمی؟
سر خاک بابام نمیخوام گل ببرم
فقط برم بگم خیلی زود تنهام گذاشتی ….
دریغ از پول اتوبوس ….
دارم خفه میشم
قدرشو بدون ….
بابا دمت کمه 20مترت گرم هنوزم خوب یادته وا