چند روزي است كه ننوشتهام چون دوشنبه و سهشنبه مسافرت بودم. البته روز دوشنبه يادداشتي از من در صفحه 18 اعتماد درباره جنگل گلستان چاپ شد. همان يادداشتي كه در پست قبل دربارهاش نوشته بودم.
چهارشنبه بعد از دو روز مرخصي رفتم روزنامه و كارهاي روزانه را انجام دادم. از تلكس خبر گرفتم، تنظيم كردم و رد كردم براي چاپ.
“رد كردن” خبر يا مطلب يك اصطلاح است. يعني مطلب يا خبر را ابتدا بايد دبير سرويس تأييد كند. سپس پرينت مطلب با امضاي دبير سرويس، براي معاون سردبير فرستاده ميشود و پس از اخذ تأييديه از او، مطلب به دست فني (حروفچيني، ويراستاري، صفحه بندي و…) مي رسد.
ديشب منزل يكي از دوستان بوديم. محفل كوچكي داريم كه هر دو هفته يكبار، پنجشنبهها تشكيل ميشود و در آن شعر و داستان و نمايشنامه ميخوانيم. يكي از دوستان محفل، كتابي به نام “برشت، برشتِ شاعر” آورده بود كه قسمتي از اشعار “برتولت برِشت” (نمايشنامه نويس و شاعر شهير آلماني) را در بر مي گرفت.
به شعري بر خوردم كه ميگفت:
آنچه در تو كوه بود
هموارش كردند
و درهات را پر
بر تو اكنون
راهي صاف ميگذرد
و البته شعري ديگر به نام “دگرگوني” با اين مضمون:
اگر تا ابد ميمانديم
هر چه هست دگرگون ميشد
از آنجا كه جاودان نيستيم
چه بسا چيزها كه دست نخورده ميمانند
اين شعرها، عجيب مرا به ياد وقايعي انداختند كه چند سالي است بر جنگل گلستان ميگذرد. يعني همان تخريب جنگل و تغيير شكل آن براي تعريض جاده. پس بر آن شدم تا يادداشتي درباره تخريب جنگل و با تكيه بر اينكه ما عمر جاودان نداريم بنويسم و در ابتداي يادداشت شعر دوم را بياورم. قضيه را با مريم خورسند در ميان گذاشتم، استقبال كرد و امشب قصد دارم يادداشت را بنويسم.
فكر كنم دارم براي دكمهاي كه پيدا كردهام، كت ميدوزم!