
5 ژوئن مصادف بود با سالگرد تولد فدریکو گارسیا لورکا، شاعر و نویسنده اسپانیایی.
لورکا را با احمد شاملو شناختم و کمتر کسی از هم نسلان و حتی نسل پیش از خودم را می شناسم که لورکا را بدون احمد شاملو بشناسد. حتی به خاطر دارم که “یغما گلرویی” در پشت جلد کتابش (به نام “نه نمی خواهم ببینمش”) که آثار لورکا را ترجمه کرده بود، عکس خودش در کنار شاملو را انداخته بود.
هرچند که اردشیر رستمی در کتاب “شهروند زیر خط صفر” نوشته بود: “شاعری آثار لورکا را ترجمه کرده بود و در پشت جلد کتاب عکس خودش با شاملو را چاپ کرده بود؛ چه ربطی داشت به شاملو!” اما به نظر من این یک حقیقت است که شناخت لورکا در ایران با شاملو معنا پیدا می کند. چرا که ترجمه شعر خارجی به شعر فارسی هنری است که شاید فقط شاملو از پس آن بی می آمد. مثلاً آنجا که لورکا در “مرثیه ای برای ایگناسیو سانچز” به توصیف ایگناسیو می پردازد، شاملو این چنین ترجمه می کند:
” در شهر سهویل
شهزادهیی نبود
که به همسنگیش کند تدبیر،
نه دلی همچنو حقیقتجوی
نه چو شمشیر او یکی شمشیر.
زور ِ بازوی حیرتآور ِ او
شط غرندهیی ز شیران بود
و به مانند پیکری از سنگ
نقش تدبیر او نمایان بود.”
و البته نباید صدای شاملو را هم فراموش کرد. صدایی که در عین صلابت و غرور، خبری از یک دل نازک و شکسته می داد.
اما درباره لورکا بگذارید خود شاملو بگوید:
” لورکا هرگز يک شاعر سياسی نبود اما نحوه برخوردش با تضادها و تعارضات درونی جامعه اسپانيا به گونه ای بود که وجود او را برای فاشيستهای هواخواه فرانکو تحمل ناپذير می کرد. و بی گمان چنين بود که در نخستين روزهای جنگ داخلی اسپانيا – در نيمه شب 19 اوت 1936 – به دست گروهی از اوباش فالانژ گرفتار شد و در تپه های شرقی گرانادا در فاصله کوتاهی از مزرعه زادگاهش به فجيعترين صورتی تير باران شد بی آنکه هرگز جسدش به دست آيد يا گورش شناخته شود.”(نقل از سایت شاملو)
برای من، نقطه اوج اشعاری که تا به حال از لورکا شنیده ام همان منظومه بلند “مرثیه ای برای ایگناسیو سانچز” است و هر بار که ابیات آخر می رسم، بغضی تلخ در گلویم حس می کنم:
” نمیخواهم چهرهاش را به دستمالی فروپوشند
تا به مرگی که در اوست خوکند.
برو، ایگناسیو!
به هیابانگ شورانگیز حسرت مخور!
بخسب!
پرواز کن!
بیارام!
دریا نیز میمیرد.”
درباره لورکا بیشتر بدانید:
- ویکیپدیا
- سایت شاملو (زندگینامه، عکس ها، دانلود اشعار و نمایشنامه های لورکا با ترجمه احمد شاملو)
در پایان نیز یکی از اشعار لورکا را که خیلی دوست دارم برایتان می آورم:
ترانهی آب دریا
دریا خندید
در دور دست،
دندانهایش کف و
لبهایش آسمان.
ــ تو چه میفروشی
دختر غمگین سینه عریان؟
ــ من آب دریاها را
میفروشم، آقا.
ــ پسر سیاه، قاتی ِ خونت
چی داری؟
ــ آب دریاها را
دارم، آقا.
ــ این اشکهای شور
از کجا میآید، مادر؟
ــ آب دریاها را من
گریه میکنم، آقا.
ــ دل من و این تلخی بینهایت
سرچشمهاش کجاست؟
ــ آب دریاها
سخت تلخ است، آقا.
دریا خندید
در دوردست،
دندانهایش کف و
لبهایش آسمان.