از آن روزهایی بود که اعصاب هیچ کس رو نداشتم! حسابی عصبانی بودم و با اوقات تلخ از دفتر کارم زدن بیرون.
با اخم های تو هم سوار اولین تاکسی شدم که از حالت دست من فهمید که مستقیم می روم. راننده برای اینکه از مستقیم رفتن من مطمئن شود، پرسید:”مستقیم می ری داداش؟” با سر تایید کردم. حتی حوصله یک آره خشک و خالی هم نداشتم.
چند متر جلوتر پیرزنی همان ادایی را درآورد که من برای تاکسی گرفتن درآورده بودم. راننده ترمز کرد و دوباره پرسید:”مادر مستقیم می ری؟” پیرزن هم چون چادرش را با دندان گرفته بود، با سر تایید کرد و بعد از اینکه با تلاش زیاد سوار ماشین شد ناگهان با حسی مادرانه گفت: “سلام پسرم! حالت خوبه؟ دستت درد نکنه! ایشالا با همین ماشین بری کربلا…”
از آینه روی آفتابگیر سمت شاگرد، به خودم نگاه کردم. نه اخم داشتم و نه عصبانیت. نگاهش کردم.
لبخند زدم، گفتم: “سلام مادر”
پیرزن
ژوئن 14, 2008 بدست حمید رضا